هماوردگاه

The lump of gold

 

پردیس فناوری کیش ، طرح ملی مشاوره متخصصین صنعت و مدیریت دپارتمان زبان انگلیسی برگزار می کند :

http://kishtech.ir
“The lump of gold ”
Paul was a very rich man , but he never spent any of his money . He was scared that someone would steal it
. He pretended to be poor and wore dirty old clothes
. People laughed at him , but he didn’nt care
He only cared about his money
One day , he bought a big lump of gold
He hide it in a hole by a tree
Every night , he went to the hole to look at his treasure
He sat and he looked
No one will ever find my gold !he said
But one night, a thief saw paul looking at his gold
And when paul went home , the thief picked up the lump of gold , slipped it into his bag and ran away
The next day , paul went to look at his gold , but it wasnt there . It had disappeared
!Paul cried and cried
He cried so loud that a wise old man heard him
He came to help .
Paul told him the sad tale of the stolen lump of gold
Dont worry , he said
Get a big stone and put in the hole by the tree

what ? Said paul . Why ? What did you do with your lump of gold ? I sat and looked at it every day , said paul
Exactly said the wise old man
you can do exactly the same with a stone
Paul listened , thought for a moment and then said , yes , you’re right . I’ve been very silly
!I dont need a lump of gold to be happy

“تکه ی طلا ”

پاول مرد بسیارثروتمندی بود اما هیچوقت از پولهایش خرج نمیکرد .
او میترسید که کسی آنرا بدزدد .
وانمود میکرد فقیر است و لباسهای کهنه و کثیف میپوشید .
مردم به او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد .
او فقط به پولهایش اهمیت میداد .
روزی یک تکه بزرگ طلا خرید .
آنرا در چاله نزدیک یک درخت مخفی کرد .
هرشب کنار چاله میرفت تا به گنجش نگاه کند .
می نشست و نگاه می کرد
می گفت :《 هیچکس نمیتونه طلای منو پیدا کنه !》
اما یک شب دزدی پاول را هنگام نگاه به طلایش دید .
و وقتی پاول به خانه رفت دزد تکه ی طلا را برداشت، آنرا درون کیسه اش انداخت و فرار کرد !
روز بعد ، پاول رفت تا طلایش را نگاه کند اما طلا آنجا نبود
ناپدید شده بود !
پاول شروع به داد و بیدادو و گریه زاری کرد !
صدایش آنقدر بلند بود که پیرمرد دانایی آن را شنید . او برای کمک آمد
پاول ماجرای غم انگیز تکه ی طلای به سرقت رفته را برایش تعریف کرد.
او گفت :《 نگران نباش 》سنگ بزرگی بیار و توی چاله ی نزدیک درخت بزار
پاول گفت :《چی؟》 چرا ؟ با تیکه طلات چیکار میکردی ؟
پاول گفت هرروز میشستم و نگاهش میکردم
پیرمرد دانا گفت :《دقیقا》 میتونی دقیقا همین کارو با یه سنگ هم بکنی
پاول گوش داد و کمی فکرد کرد و بعد گفت :《 آره راست میگی . چقدر نادون بودم . من برای خوشحال بودن نیازی به تیکه طلا ندارم که !》

پاسخی بنویسید