هماوردگاه

The magic paintbrush

پردیس فناوری کیش طرح ملی مشاوره متخصصین صنعت و مدیریت دپارتمان زبان انگلیسی برگزار می کند :

http://kishtech.ir

“The magic paint brush”

Rose loved drawing. She was very poor and didn’t have pens or pencils
She drew pictures in the sand with sticks
One day, an old woman saw Rose and said:Hello!Here’s a paint brush and some paper for you
Thank you! Smiled Rose
She was so happy
Hmm, what can i paint? She thought
She looked around and saw a duck on the pond
I know !i’ll paint a duck
So she did . Suddenly , the duck flew off the paper and on to the pond
Wow!she said .A magic paint brush
Rose was a very kind girl and she painted pictures for every one in her village
She painted a cow for the farmer , pencils for the teacher and toys for all the children
The king heard about the magic paint brush and sent a soldier to find Rose
Come with me :said the soldier . The king wants you to paint some money for him
But he’s already richsaid Rose
I only paint to help poor people
But the nasty soldier took Rose to the king
Paint me a tree with lots of money on it he shouted
Rose was brave and said:No
So the king sent her to prison
But Rose painted a key for the door and a horse to help her escape
The king chased after her
So she painted a big hole , and splat
The king fell in
Today, Rose only uses her magic paintbrush to help people who really , need help

“قلم موی سحر آمیز”

رز عاشق نقاشی بود. او خیلی فقیر بود و هیچ خودکار و مدادی نداشت.
او با چوب روی ماسه نقاشی می کشید .
روزی از روزها پیرزنی رز را دید و گفت :《سلام! بیا این قلم مو و کاغذ هارو بگیر. مال تو .》
رز با لبخندی گفت:《خیلی ممنون!》
رز خیلی خوشحال بود.
با خود فکر کرد :《بزار ببینم ، چی بکشم؟》
اطراف را نگاه کرد و اردکی را در برکه دید .
《فهمیدم!یک اردک می کشم!》
همین کار را کرد . ناگهان اردک از کاغذ به بیرون پرید و به سمت برکه پرواز کرد .
او گفت :《 وای! این قلم مو سحر آمیزه!》
رز دختر خیلی مهربانی بود و برای همه ی اهالی روستایش نقاشی کشید.
او برای کشاورز گاوی نقاشی کرد و برای معلم مداد و برای همه بچه ها اسباب بازی کشید.
پادشاه از قلم موی سحر آمیز با خبر شد و سربازی فرستاد تا رز را پیدا کند.
سربلز گفت:《با من بیا. پادشاه میخواهد براش مقداری پول نقاشی کنی .》
دز گفت :《ولی اون که ثروتمنده.》
《من فقط واسه آدمای فقیر نقاشی می کشم .》
اما سرباز بدجنس رز را پیش پادشاه برد .
او داد زد:《برای من درختی بکش که رو شاخه هاش پر از پول باشه .》
رز شجاع بود و گفت:《نه !》
به همین خاطر پادشاه اورا زندانی کرد.
اما رز یک کلید برای باز کردن در و یک اسب برای فرار کردن از آنجا نقاشی کرد.
پادشاه اورا تعقیب کرد.
رز هم چاله بزرگی کشید و تالاپ!
پادشاه در چاله افتاد.
حالا رز فقط از قلم موی سحر آمیز برلی کمک به آدمهایی استفاده می کند که واقعا به کمک نیاز دارند.

پاسخی بنویسید